ابزار وبلاگ

شهرستان بجنورد
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

http://mehrangoli64.ParsiBlog.com
 
لینک های مفید
Online User

بنیامین بهادری با انتشار عکس زیر در اینستاگرامش نوشت : من هر وقت کم میارم به اینجا پناه میارم # این بار من به جاى نسیم اومدم، سلیم هم به جاى نیما که نیت کرده بود بیاد اینجا ولى نشد # هر کجاى دنیا گره افتاده به کارت، آروم بگو یا ضامن آهو

[?IMG]

[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 10:27 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

بومیان برزیلی در آستانه برگزاری جام‌جهانی فوتبال نسبت به برگزاری این مسابقات در کشورشان با تیر و کمان اعتراض کردند.

به گزارش خبرگزاری فارس، گروهی از بومیان برزیلی نسبت به برگزاری این پیکارها در کشورشان اعتراض کردند.

برخی از معترضان با وسایلی نظیر تیر و کمان به مقابله با نیروهای امنیتی پرداختند.

نیروهای پلیس برزیل هم با پرتاب گاز اشک‌آور اقدام به متفرق کردن افراد معترض کردند.


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]


[?IMG]
اخبار ورزشی - فارس?

[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 10:26 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]
[?IMG]

سقوط بلوک سیمانی شهرداری تبریز، دختر 18 ساله را کشت و پدرش را راهی بیمارستان کرد، بلوک سیمانی ای که از سوی شهرداری تبریز جلوی مغازه کار گذاشته شده بود سقوط کرد و دختر 18 ساله ای را به کام مرگ فرو برد.
عکس مهناز اکبری سلیمان نژاد 
[?IMG]

این حادثه مرگبار ساعت 15 ظهر جمعه در خیابان شریعتی تبریز زمانی رخ داد که پدر و دختری در مقابل مغازه آرایشی-بهداشتی خود که با یک بلوک بتنی توسط شهرداری پلمپ شده بود، ایستاده بودند.

روز سوم مراسم فوت مهناز اکبری سلیمان نژاد است، همراه با همکار عکاسمان به محله دختر جوان و محل حادثه می رویم تا از نزدیک محل حادثه را بررسی کرده و به سخن ساکنان محله و خانواده مهناز گوش دهیم و جزئیات حادثه را پیگیری کنیم.


[?IMG]

به محله که می رسیم، اعلامیه مهناز به چشمم می خورد، اندوهی کوچه را فراگرفته است صدای ناله و گریه به گوش می رسد، گام هایم سست می شود و جرات ندارم که به سوی خانواده ای داغدار بروم که چند روز پیش جسم خونین و بی جان دخترشان را به خاک سپرده اند.


[?IMG]

از مقابل مغازه که محل حادثه نیز هم هست رد می شوم، هنوز رد خون مهناز بر روی خیابان نقش بسته است.


[?IMG]

به در خانه مهناز می رسیم، مردی با پیراهن سیاه بر تن به ما نزدیک می شود و از پیرهن سیاهش متوجه می شویم که داغدار مهناز است.


[?IMG]

جزئیات روز حادثه را از وی جویا می شوم، می گوید: از بستگان مهناز هستم و ساعت 15 روز جمعه در محل حادثه حضور داشتم، زمانی که در خیابان مقابل مغازه بودیم، مهناز و پدرش نزدیک بلوک بتنی بودند که با عبور کامیونی از خیابان بلوک لرزید و بر روی مهناز و پدرش افتاد و با وقوع این حادثه همه به سمت آن ها شتافتیم وقتی که بلوک را برداشتیم جسم خرد شده مهنازو پدرش را که در خون غرق شده بودند از زیر بلوک بیرون کشیدیم و با رسیدن اورژانس، مهناز که نفس های آخرش را می کشید غرق در خون از دنیا رفت.


وی ادامه می دهد: وضعیت پدر مهناز هم وخیم است، پاها و لگنش خرد شده است و هنوز وی از مرگ تنها دخترش خبر ندارد و وقتی سراغی از او می گیرد به دروغ می گوییم که حال مهناز خوب است و او ما را تهدید می کند که اگر بلایی سر مهناز بیاید خودم را خواهم کشت. !


مهناز به جای لباس سفید عروسی، کفن پوشید


عمه مهناز به سمت ما می آید با اشکهایی در چشم می گوید: خون دخترمان هنوز روی خیابان هست، پدر و مادر مهناز او را بعد از 7 سال نذر و نیاز به دست آورده بودند و بعد از این همه سال که هر سال برای شکر داشتن مهناز شمع روشن می کردیم، یک بلوک بتنی شهرداری جان تنها دخترمان را گرفت و مهناز به جای لباس سفید عروسی، کفن پوشید.


[?IMG]

اشک های عمه مهناز امانش را می برد و نمی تواند حرف بزند، چند تن از ساکنان محله به ما نزدیک می شوند و هر کدام حرفی برای گفتن و شرح روز حادثه دارند.


[?IMG]

[?IMG]

چند مهناز باید قربانی شود تا شهرداری این بلوک ها را جمع کند؟


یکی از ساکنان با صدای بلند اعتراض می کند: چند مهناز باید قربانی این بی احتیاطی شود تا شهرداری این بلوک های بتنی را از مقابل مغازه ها جمع کند، بعد از این حادثه دیگر کسی جرات عبور از مقابل این بلوک ها را ندارد، از همین جا به شهرداری می گوییم که یا خودتان این بلوک ها را جمع کنید یا ما تمام اهل محل بلوک های قاتل را با هر چه در دست داریم خواهیم شکست.


یکی از ساکنان نیز می گوید: بعد از روز حادثه، عوامل شهرداری بلوک هایی را که تقریبا نیمه شکسته بودند و نسبت به بلوک قبلی خطرناک تر بودند برای اینکه کسی شهرداری متهم نکند، از خیابان جمع کردند.


[?IMG]

[?IMG]

به سمت مغازه که بلوک قاتل در آنجا قرار داشت می رویم، جلوی مغازه کمی شیب دارد بعد از اظهارات ساکنین محل مبنی بر اینکه بلوک بتنی در وضعیت بدی قرار داشت و بلوک به این بزرگی و سنگینی تنها با یک پایه مقابل مغازه قرار گرفته، متوجه می شویم که حق با آن هاست.


بلوک بتنی دیگری که مقابل مغازه ای دیگر در کنار مغازه بلوک قاتل قرار گرفته است، آن بلوک نیز در وضعیت بدی قرار گرفته است و به گفته ساکنین محل شش یا هفت ماه است که این بلوک های قاتل در خیابان ها گذاشته شده است.


[?IMG]

[?IMG]

تمام ساکنان و خانواده بلوک بتنی و کسانی را که این بلوک های بتنی را در خیابان قرار داده اند مقصر می دانند… این در حالی است که حرف ها و خبرهای ضد و نقیضی از روز حادثه به گوش می رسد و خانواده مهناز در خصوص خبر یکی از روزنامه ها مبنی بر متهم کردن مهناز و پدرش اعتراض می کند.


[?IMG]

پیرمردی به ما نزدیک می شود و می گوید: من اولین شاهد عینی حادثه هستم و روز حادثه بر خلاف اظهارات برخی خبرهای دروغ، مهناز و پدرش بلوک بتنی را دست کاری نمی کردند، بلکه با عبور کامیونی از خیابان و لرزش خیابان، بلوک روی مهناز و پدرش افتاد.


وارد خانه مهناز می شویم، غم و اندوه از دیوار ها می بارد، زنان با لباس های سیاه عزا به استقبال ما می آیند..


وارد خانه که می شویم، صدای گریه و ناله مادربزرگ مهناز به گوشمان می رسد، پیرزن اشک می ریزد و اسم مهناز را زیر لب تکرار می کند به سراغ او می رویم و حرفهایش را می شنویم.


[?IMG]

[?IMG]

مادربزرگ مهناز در حالی که سیل اشک هایش صورت آشفته اش را فرا گرفته می گوید: بعد از چند سال با نذر و نیاز، خدا مهناز را به پسرم داد و روزی که قرار بود برای مهناز خواستگار بیاید و عروس شود، خدا مهناز را از ما گرفت.


مادر بزرگ مهناز از جیبش کاغذی را بیرون می آورد و می بوسد و سپس پشت سر هم بی وقفه اشک می ریزد و با ناله می گوید: این کاغذ برنامه امتحانی مهنازم هست، دخترم می گفت “مادربزرگ هر شب دعا کن تا امتحاناتم را خوب بدهم و بعد کنکور بدهم و وارد دانشگاه شوم”، اما حالا ببینید دخترم و آرزوهایش قربانی بلوک بتنی شهردرای شد، نباید خون دخترم پایمال شود..


[?IMG]

با حرف ها و ناله های مادربزرگ مهناز، اشک نیز بی اختیار در چشمان ما هم جاری می شود…


به طرف مادر مهناز می روم، در سکوتی غم انگیز غرق شده و چشمانش را بدون پلک زدن به نقطه ای نا معلوم خیره کرده است، بستگان مهناز می گویند: مادر مهناز بعد از حادثه مرگ دخترش دچار شوک شده و سکوت کرده است.


[?IMG]

مهناز را از مادرش می پرسم: با صدایی بسیار آرام و بریده بریده می گوید: دخترم را می خواهم، مهنازم کجاست؟


از خانه مهناز که خارج می شویم، با یکی از بستگان مهناز گفت و گو می کنیم و وی شهرداری را متهم اصلی این حادثه می داند و می گوید: شهرداری عقلش نمی رسد که به جای این بلوک های بتنی خطرناک یک پلمپ یا زنجیری به مغازه ها بزند که جان مردم این شهر را به خطر نیندازد ؟ …


گفتنی است پدر مهناز هم اکنون بی خبر از مرگ دخترش در بیمارستان شهدای تبریز در قسمت آی سیو بستری است.


بعد از مصاحبه و پیگیری جزئیات این حادثه از زبان خانواده مهناز و ساکنان محل، منتظر حرف های مسوولان شهرداری هستیم که در خصوص اظهارات آن ها، توضیحاتی را برای شهروندان تبریزی که از وجود این بلوک های قاتل معترضند، ارایه دهند.


[?IMG]

[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 10:23 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

نخست وزیر جدید هند یک زن 38 ساله با نام فامیلی ” ایرانی” را به عنوان وزیر توسعه منابع انسانی کابینه جدید خود معرفی کرد.

خانم “اسمرتی ایرانی” که 38 سال سن دارد به عنوان وزیر توسعه منابع انسانی کابینه جدید معرفی شده است و همسر “زوبین ایرانی” از خانواده های زرتشتیان ایرانی الاصل هند است.
نخست وزیر جدید هند یک زن 38 ساله با نام فامیلی ” ایرانی” را به عنوان وزیر توسعه منابع انسانی کابینه جدید خود معرفی کرد.

به گزارش” تایمز هند” خبر داد؛ نارندرا مودی نخست وزیر جدید هند پس از مراسم تحلیف روز گذشته خود امروز (سه شنبه ) 23 وزیر کابینه خود را معرفی کرد که در میان وزرای جدید نام یک زن از خانواده زرتشتیان هند، دیده می شود.

خانم “اسمرتی ایرانی” که 38 سال سن دارد به عنوان وزیر توسعه منابع انسانی کابینه جدید معرفی شده است و همسر “زوبین ایرانی” از خانواده های زرتشتیان ایرانی الاصل هند است.
خانم ایرانی در انتخابات پارلمانی از ” رائول گاندی” نماینده حزب کنگره شکست خورده بود ولی با انتخاب مودی به عنوان وزیر به کابینه راه یافت.

هواداران حزب بهاراتیا جاناتا در “آمتی” هند راه یابی نامزد انتخاباتی خود به کابینه را با توزیع کیک و شیرینی جشن گرفته اند.

وزیر ایرانی زن هند,اسمرتی ایرانی وزیر ایرانی هند,اسمرتی ایرانی وزیر هند,اسمرتی ایرانی


[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 10:21 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

 

هستن الحمدالله ........ 

هنوز مردایی که وقتی نگاشون به غریبه دلربایی افتاد ،

وقتی صدای نازک و دلفریب یه غریبه رو شنیدن،

وقتی یه غریبه لوندی و عشوه گری کرد ، یا وقتی بهشون اجازه ورود به حریمشو داد ...

سرشونو بندازن پایین و بگن ؛

مرا عهدیست.... باجانان...!

3acd8db99b2a4c05a8bf0200dfaf3727.jpg


افسران - (با حسرت و ندامت) گوید: ای کاش برای زندگانی ابدی امروزم کار خیری انجام می‌دادم. فجر 24simXaT.jpg

صلوات را خدا گفت حضرت جبرئیل به حضرت مصطفی گفت صل علی محمد صلوات بر محمد و آل محمد
http://upcity.ir/images2/63139370155960277971.gif


11.gif

نی نی شکلکفقط کافیه روی عکسها کلیک کنید
اگه می خواهید کارهای متفاوت کار کنید این 3گروه را معرفی می کنمذخیره
1392186990831258.png1387990776779953.png1385337372766869.png
اگه مذهبی امام زمانی می خواهید پست بگذارید این گروهها به اضافه2گروه بالا دیارو جوانان تبریزو
1368087697322760.png 1397895940389050.png 

1384957086713845.png 1389394229718190.png


[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 9:27 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]
scorpion-5.jpg

خودکشی کردن و از زخم خودی جان دادن

آخر قصه ی عاشق شدن عقربهاست  ....


[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 9:24 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]
phoca_thumb_l_haram-nagsh-ir%2017.jpg

دســت خودم نبود که گشتــم گـــدای او   !

مـــن بـــا حسیــــن رابطــه ام خانوادگیـــست....


[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 9:24 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

hhh


[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 9:23 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

ل


[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 8:19 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]

fff


[ پنج شنبه 93/3/8 ] [ 8:17 صبح ] [ مهران گلی ] [ دلگویه های شما () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

<

شهدا شرمنده ایم شهرستان بجنورد

کانون منجی

هئیت حسین جان

آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 51
بازدید دیروز: 24
کل بازدیدها: 3204818
Flag Counter