|
http://mehrangoli64.ParsiBlog.com | ||
|
![]() روزی مردی خواب دید به عالم فرشتگان رفته است. در هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که مشغول باز کردن چیزهایی هستند که با پیک از زمین می آیند.
او جلو رفت و پرسید: شما دارید چه کار می کنید؟
یکی از فرشته ها گفت: این جا بخش دریافت است. این جا ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را دریافت می کنیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دوباره دسته بزرگی از فرشتگان را دید که چیز هایی را بسته بندی و به پیک ها تحویل می دهند. او پرسید:شما دارید چه کار می کنید؟ یکی از فرشتگان گفت: این جا بخش ارسال است. ما چیزهایی که مردم تقاضا کرده اند برای آن ها می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و فرشته تنهایی را دید که بیکار نشسته. او پرسید: چرا شما بیکارید؟
فرشته گفت: کار من این است که تشکرهای مردم را پس بگیرم. وقتی چیزهایی که مردم نیاز داشتند به آن ها رسیده، باید خدا را شکر کنند. ولی افراد معدودی این کار را می کنند.
مرد پرسید: مردم چگونه باید خدا را شکر کنند؟ فرشته جواب داد: خیلی ساده ، فقط کافیست بگویند خدایا شکر! [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:51 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدارا بگیریم . . . غافل از اینکه خدا این پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که ما نیفتیم! [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:50 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:48 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:48 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:47 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
حس تصویر:شرمنده ام شهدا از اعمال خودم ودوستانم که بیشتر از اینکه در راه شما قدم برداریم .......(سانسور شد) دست ما رو هم بگیرید شهدا [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:45 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
آقا جــان ! میدانی . . .؟ بین خودمان بماند؛ گاهی . . . دلم میخواهد . . . دلِ شـما هم برایم تنگ شود [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:44 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
ما از دیدار امام زمان محروم شده ایم اما; هیچکس از این تحریم صدایش در نیامد، نه مذاکره ای.. نه توافق نامه ای.. نه تلاشی برای اعتماد سازی..! [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:44 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
یکی از آرزوهاش زیارت امام رضا علیه السلام بود... همیشه می گفت: مادر اجازه بده برم پابوس آقا... اما من مخالفت می کردم... می گفتم: نه مادر!تو تک پسر من هستی... می ترسم بری و تصادف کنی یا اتفاقی برات بیفته... تا اینکه رفت جبهه و زخمی شد اشتباهی... منتقلش کردند مشهد...!!! همون جا در جوار {ملکوتی امام رضا علیه السلام} شهید شد...!!! پیکرش رو دور حرم آقا طواف دادن و برگدوندش شیراز... به آرزوش رسید و پر کشید...!!! [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:43 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
نیایش بعضی از ما آدم ها با خدا.. و درخواست از او برای حضور در زندگیمان مانند شیطنت بچه هایی است که در می زنند و….. فرار می کنند...!!! ------------ قبول داری لذت حرف زدن با عشقت از لذت حرف زدن با خدای عزیز بیشتره...! ------- یا حبیب من تحبب الیک و انقطع الیک... [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:42 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||