|
http://mehrangoli64.ParsiBlog.com | ||
|
تا رمز عملیات رو گفتم... دیدم داره آب قمقمه اش رو خالی می کنه روی خاک...! با تعجب گفتم... پونزده کیلومتر راهه...! چرا آب رو میریزی...؟! گفت... مگه نگفتی رمز عملیات یا ابوالفضل العباس علیه السلام... من شرم می کنم با اسم آقا برم عملیات... و با خود آب ببرم...!!! ---- من هیچی نمی گم... فقط دمتون گرم باوفاهای جبهه ها...!!! [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:41 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
وارد خانه شد... "حواسش" نبود... پایش به پای مادرش برخورد کرد... دوزانو جلوی مادرش نشست...! در حالی که... اشک توی چشمانش حلقه زده بود...! معذرت خواهی کرد...!!! -------------- الکی نیست که لیاقت داشته باشه بر اثر ترکش ها ی کوفه شهید بشه...! [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:41 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
این خطای دید نیست...!!! اون چشمای قشنگ توهه که وقتی حرم امام رضا ع رو میبینه ناخودآگاه... خیس میشه و تار میبینه...!!! --------------- اینم شماره حرم امام رضا علیه السلام...!!! 5112003334. [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:40 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
قبل از اینکه با محبوبت تو اون وحشت ... تو اون تاریکی خلوت کنی... اعتکاف یادت نره که... تمرین کنی واسه دل بریدن از بهترین، عزیز ترین رفیق هات... از عشقت... حتی پدر ومادر عزیزت... اعتکاف یادتون نره... اون هایی که مدعی عاشقی با محبوبتون هستین...! اونایی که منتظر فرصتی بودین تا با عشقتون خلوت کنید ![]() [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:39 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
سر کلاس نشسته بود... استاد می گفت... تمام عضلات بدن از مغز ما فرمان می گیرد... اگر ارتباط مغز با دیگر اعضا قطع شود... دیگر بدن هیچ حرکتی نخواهد داشت... زد زیر گریه و گفت... پس چرا بابای من وقتی سرش رفت...! تا یک دقیقه الله اکبر گفت...! اشک توی استاد جمع شد... گفت... جبهه و رزمنده های ما... همه معادله های اهل علم رو به هم زدند...!!! [ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:38 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:36 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
مورد داشتیم...
کنار پنجره فولاد امام رضا (ع) قول داد به آقا...
ولی...
زد زیر قولش...!
مورد داشتیم...
کنار قتلگه امام حسین (ع) قول داد به اربابش...
ولی...
مورد داشتیم...
تا نگاش افتاد بین الحرمین چشماش خیس شد
عهدی بست با آقاش ولی...
مورد داشتیم...
شبهای قدر میون الغوث گفتن ها...
قولی بست با خدای خودش (شاید حجابش رو)
ولی هنوز هم...
مورد داشتیم...
رفته بود اعتکاف اونجا ، تو خلوت خودش...
قول داد آدم بشه ولی...
مورد داشتیم...
گفت آقا یک شب جمعه دعوتم کن کربلا...
قول می دم جبران کنم برات آقا ولی...
مورد داشتیم...
تا رسید به آیه...
"أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ ءَامَنُوَّاْ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الْحَق
عهد کرد بشه فضیل و توبه کنه...
ولی...
---
بیان تو همین وب یه قسم درست و حسابی
بین خودمون و خدا ببندیم
تا 40 روز
واسه یک گناهی که گرفتارش هستیم
دیگه انجامش ندیم...
اول خودم..
[ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:34 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:31 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:30 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
[ یکشنبه 93/2/21 ] [ 1:29 عصر ] [ مهران گلی ]
[ دلگویه های شما () ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||